ملا محمد مومن كرمانى
124
صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى )
--> - اسماعيلى - كه در يزد كشته شده بود - دادند ، و همين زن است كه قوموخويشهايش در بافت و راور به آقا خان كمك كردند تا در كرمان طغيان كرد ، و بالاخره هم به هند گريخت . عليشاه - آقا خان از اين زن متولد شد ، و پسرش سلطان محمد خان - آقا خان بزرگ عصر ما ، به همين دليل ، خود را يك پا كرمانى مىدانست . در طغيان پسران فتحعلى شاه ، همين فخر الدوله بود كه محمد شاه را وادار كرد تا قرآن مهر كند و از تقصير ظل السلطان ( عليشاه ) بگذرد . ( تاريخ عضدى ، ص 56 ) . و در حيات محمد شاه نيز مورد احترام بود « جمعه سلام » شاه را اداره مىكرد و عرايض مردم را به عرض شاه مىرساند . ( ايضا ص 89 ) . مىگويند وقتى كه دختر را در راهبر ، سپاه به اسارت برد ، مادر اين دختر هميشه به شوهرش عسكر پينهدوز مىگفت : كاغذى بنويس به اردو ، شايد از دختر خبرى بياورند ، و او خجالت مىكشيد و نمىنوشت و مىگفت : مىترسم اين درفش و گزن را هم سربازان بيايند ببرند . مادر دختر ، بدون اطلاع مشهدى عسكر ، رفت - يك قران داد به قاصد و گفت اگر جائى به اردوى شاه رسيدى ، اگر توانستى خبرى از دختر من بيار . چهار ماه گذشت ، درست همان روزهايى بود كه آقا محمد خان كشته شده و خبر آن را به فتحعلى شاه در شيراز رسانده بودند - و شاه با سنبل خانم همان شب زفاف كرد . قاصد پرسانپرسان خبر گرفته خود را به سنبل خانم رسانده بود . معلوم است كه دختر نيز بسيار خوشحال شد و داستان را به شاه گفت . . . روزى كه قاصد بازگشت ، بعد از چهار ماه ، يك كاغذ براى مادر ، يك كيسه اشرفى براى مشهدى عسكر پينهدوز ، و دو فرمان « خانى » و « بيگى » براى برادران دختر همراه آورده بود : فرمان خانى براى على اكبر ، كه ديگر على اكبر خان شده بود ؛ و فرمان بيگى براى محمد حسن بيگ . كه هردو بعدها ، به عنوان خالو - يعنى دائى شعاع السلطنه - شهرت يافتند و اولاد آنها در زمان پهلوى نام خانوادگى خالوئى برگزيدند . اين دو برادر يك بار به حضور فتحعلى شاه هم رفتند ، شاه آنها را نوازش كرد و گفت چهكاره هستند ؟ گفتند در كوهستان راهبر شكارچى هستيم . شاه پرسيد چه مىخواهيد به شما داده شود ؟ على اكبر خان گفت : فقط يك تفنگ براى شكار ! شاه آنها را به جبّهخانهء اختصاصى سلطنتى برد و گفت براى خودتان يك تفنگ انتخاب كنيد . تفنگهاى دولول و گلولهزن نو و نوار تازه آورده بودند ، اما على اكبر خان يك تفنگ يك لول كهنهء لولبلند انتخاب كرد . خواهرش - زن شاه در اين مراسم حضور داشت و از اين انتخاب برادر خجالت كشيد ، زيرا مثل روستائىها در شناخت تفنگ براى رعايت شاه اين كار را كرده بود . فردا صبح كه با جمعى به البرز به شكار رفتند - على اكبر خان ، يك پلنگ با همان تفنگ زد و آن را بر دوش افكند و همراه به شهر آورد - البته همه تعجب كردند . شب خبر به شاه و سنبل باجى رسيد . شاه آنها را خواست ، و ضمن اجازه مرخصى گفت : - عجب تفنگ خوبى توى انبار بود و ما خبر نداشتيم . -